رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

سرسره

1391/12/22 11:05
نویسنده : we
252 بازدید
اشتراک گذاری

این روزا که هوا بهاری شده بچه شیرو سوار کالسکه می کنم و می برم پارک ایزدی. بچه شیر گاهی با اله کلنگ بازی می کنه که البته حریف مقابلش من هستم و گاهی هم سوار تاب می شه و در نهایت هم دور استخر می چرخه و با اشتیاق استخر پر آبو برانداز می کنه و اگر کمی بهش رو بدم مطمئنا بدش نمی آد خودشو توی استخر بندازه. من هم وسط این بازیها دنبالش راه می افتم و برعکس مامانای دیگه که مراقبن نی نی هاشون نیفته و سر نخوره می ذارم نی نی تا دلش می خواد بدوه و سر بخوره و زمین بخوره و حسابی تابای بلند بخوره. چشمم که به این سرسره های پیچ پیچی می افته یاد بابام می افتم . زمان ما از این سرسره های رنگ و وارنگ و یپج پیچی خبری نبود . هر چی بود تاب و سرسره های زنگ زده پارک ملت بود . بابا بعضی صبحا قبل از این که بریم مدرسه من و خواهرمو برمی داشت و می برد پارک ملت . توی اون خنکی و خلوتی صبح تاب و سرسره خیلی حال داشت . یادمه اون موقعها نزدیک وسایل بازی یه تپه چمن کاری بود که من روش سر می خوردم و بالا و پایین می دویدم . چقدر هنوز اون روزا رو دوست دارم و ...هنوز که هنوزه لذت اون خنکی و خلوتی و تپه پر از چمنو احساس می کنم . بگذریم ....این روزا که خانوم بزرگی شدم و قد و قواره ام هیچ شباهتی به دوران بچه گیم نداره گاهی به بهانه پسر کوچکم از پله های سرسره بالا می رم و با همون اشتیاق بچه گی از سرسره پیج پیچی سر می خورم پایین و اهمیتی به نگاههای ادمایی که بچه گی هاشون رو یادشون نمی آد یا بچه گی نداشتن یا زیادی بزرگ شدن نمی دم . اصلا وقتی به بازی فکر می کنم آدم بزرگا در مقابل عظمت بازی برام اهمیت کمی پیدا می کنن. این دفعه که رفتیم پارک ایزدی چشمم به یه سرسره پیچ پیچی که توی تونل بود افتاد . سر در نمی آوردم که  تونل تاریکه یا نه ؟ پارک شلوغ بود و بچه ها از تونل یه دفعه تلپ می افتادن پایین . آقای نی نی هم تعجب کرده بود که اینا چطور یه دفعه از ته تونل می افتن بیرون . کله می کشید و توی سرسره رو  تماشا می کرد. کلی زحمت کشیدم تا به بچه شیر فهموندم که یه آقایی بکنه و به خاطر کنجکاوی مامانش از پله های این سرسره بیاد بالا . بالای سرسره که رسیدیم نی نی از خوشحالی کف زدو و با اون قد و قواره کوچولوش سر خورد رفت پایین . تصور این که این نیم وجبی بین بچه های دبستانی از تونل تلپی افتاد بیرون برای آدمایی که تماشاش می کردن جالب بود . یه دفعه یه سر و صدایی از توی تونل بلند شد و یه چیزی تق و توق کنان افتاد پایین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....مامان نی نی  هم جو گیر شده بود به خاطر کمبود این نوع سرسره در دوران کودکی اش رفته بود توی تونل سر بخوره و از بس که گنده بود همچنان که داشت با سرعت فرود می اومد دست و پاش هم محکم به درو دیوار می خورد و از شدت درد آخ و اوخ می کرد .

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

مریم (مامان نگین)
22 اسفند 91 11:11
یکی از خوبی های بچه داشتن اینه که به ما هم فرصت دوباره بچه شدن می ده..چه اشکالی داره؟ من که تحسینت می کنم! راستی یه چیز جالب! می دونستی منم به نگین از وقتی دنیا اومد می گم بچه شیر!!! هنوزم شبیه بچه شیره!
زهرا
23 اسفند 91 11:11
خیلی جالب بود
بابای الیاس
23 اسفند 91 13:04
دوست دارم خيلي کوچيک شم قد يک ساقه گندم دوست دارم يه بار توي عطر تو بشم گم ديگه دوست دارم خيلي کوچيک شم قد يک ساقه گندم دوست دارم يه بار ديگه توي عطر تو بشم گم توي عطر تو بشم گم دوست دارم يه بار ديگه تو بيابون زير بارون رقص يک کولي طنازو ببينم دوست دارم يه بار ديگه زير اون طاق قديمي بچه هاي خوب محله و ببينم دوست دارم خيلي کوچيک شم قد يک ساقه گندم دوست دارم يه بار ديگه توي عطر تو بشم گم توي عطر تو بشم گم دوست دارم يه بار ديگه اسمتو از گل شنيدن ناز چشماتو خريدن عسل عشقو چشيدن دوست دارم يه بار ديگه اسمتو از گل شنيدن ناز چشماتو خريدن عسل عشقو چشيدن دوست دارم خيلي کوچيک شم قد يک ساقه گندم دوست دارم يه بار توي عطر تو بشم گم ديگه توي عطر تو بشم گم
مامان ساراجون
24 اسفند 91 11:45
سلام منو یاد بچگی ام افتادم یادش بخیر دوران بچگی چه صفایی داشت کاشکی بزرگ نمی شدیم دلم تنگ شده برای صفا و صمیمت و پاک بودن بچگی
الهه
27 اسفند 91 11:25
مريم جان هميشه از خوندن نوشته هات لذت مي برم . اميدوارم اين روزها رو تجربه كنم ....